۱۳۹۳ اسفند ۱۵, جمعه

5.

یک جایی در عقاید یک دلقک، هانس از یافتن معشوق نومید می‌شود، همه‌ی تیرهایی که برای پیدا کردن یارِ سفرکرده انداخته، به سنگ خورده اند، همه‌ی کسانی که روزی یار می انگاشته، تنهایش گذاشته اند. تن‌ها شده، تنهای تنهای تنها.
وصف این تنهایی و لحظه‌ی دل کندن از معشوق کار من نیست، خود "هاینریش بل" باید برایتان تعریف کند. غرض آنکه، لحظه ای هست که باید یار را رها کنید، برخیزید، در سرمای زمستان گوشه ای را پیدا کنید، گیتار بزنید، فقط به امید آنکه پولی از عابری، اندکی بیشتر، زنده نگه‌تان بدارد.

خب حالا ناامید نشید. شوخی کردم! برگردید، برگردید. اتفاقا یک کتابی هم هست به نام پیرمرد و دریا؛ پیرمردی پس از سالها، شاه ماهی زندگیش را به قلاب انداخته؛ ماهی، پیرمرد و قایق را به دل اقیانوس می‌کشد، پیرمرد تسلیم نمی‌شود، ماهی به عمق اقیانوس شنا می‌کند، پیرمرد باز هم تسلیم نمیشود، ماهی جان میدهد و کوسه ها به جسدش حمله میکنند، پیرمرد اما، باز هم ایستادگی می کند تا شکارش را به ساحل برساند. پیرمرد یارش، شکارش، هدفش، رویایش، هرچیز که اسمش را می‌گذارید، رها نمیکند.

دنبال شاه ماهی زندگیتان بروید تا اقیانوس، تا آخر، تا "تن رسد به جانان"!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر